تمثیل و مثلهای ایرانی بخش اول

نوید

امین آقایی

۱۳۹۵/۰۲/۱۳ ۱۰:۳۱ ق.ظ

1

بار بازدید شده

از ماست كه بر ماست - روايت اول

از ماست كه بر ماست - روايت اول
سلطاني بود كه در بي رحمي شهره آفاق بود. هر روز به ده يا شهري ميرفت و يكي دو نفر از بزرگان و ريش سفيدان آن آبادي را مي خواست و از آنها سؤال مي كرد:« اين بلاها كه به سر شما مي آيد، از جانب خداست يا از جانب بنده خدا؟» هر كس جواب ميداد:« از جانب خداست » يا « از جانب بنده خدا» فوراً پادشاه دستور مي داد، مير غضب سر او را جدا كند. تا اينكه روزي اين پادشاه جبار، گذارش به شهر همدان، كه در ان زمان نام ديگري داشت، افتاد. قبل از اينكه موكب شاه به شهر برسد، مردم گرد هم جمع شدند، تا فكري بكنند كه چه جواب بدهند، تا سلطان دست از سر آنها بردارد. يكي گفت:« من ميروم جواب شاه را مي دهم، ولي بايد يك شتر و يك بز به من بدهيد، تا همراه خود ببرم.» مردم  گفتند:« اگر اين كاررا بكني، بدون پرسش سرت را مي برد.» مرد گفت:« من بلدم، چه بگويم.»
بالاخره يك شتر و يك بز برداشت و به پيشواز سلطان به بيرون شهر رفت.
وقتي به نزديك شاه رسيد، پس از سلام و عليك، سلطان رو كرد به آن مرد و پرسيد:« براي چه آمده اي؟» مرد گفت:« چون خبردار شدم كه پادشاه براي پرسش به شهر ما مي آيند، براي جواب گفتن به حضور رسيدم.» شاه گفت:« مگر اين شهر بزرگتر و ريش سفيدي ندارد؟»
مرد گفت:« ما هر چه فكر كرديم، از اين شتر كيا بزرگتر و از اين بز ريش سفيدتر نداشتيم.» شاه كه از جواب آن مرد بسيار نارحت و خشمگين شده بود، فرياد كشيد:« اي مرد خيره سر، بگو بدانم، اين بلاها كه بر سر شما مي آيد، از جانب خداست يا از جانب بنده خدا؟»
مرد در جواب گفت:« نه از طرف خدا و نه از طرف بنده خدا. هر چه بر سر ما آيد، از دست خودمان است.» شاه به اين جواب قانع شد و دست از سر مردم برداشت و نام آن شهر از آن به بعد شد « همدان »، يعني « همه دانا »